الشيخ أبو الفتوح الرازي
35
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
يضيره ضيرا ، نظيره قوله : لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ ( 1 ) . و براى آن مجزوم است كه جزاى شرط است . و ضحّاك در شاذّ خواند : « لا يضركم » به ضمّ « ضاد » و اسكان « را » من ضاره يضوره ، و هما لغتان . و كسائى گفت از بعضى حجازيان شنيدم كه مىگفت ( 2 ) : لا ينفعني ذاك و لا يضورني . و باقى قرّاء خواندند : « لا يضرّكم » به ضمّ « ضاد » و تشديد « را » و من ضرّه يضرّه ضرّا و مضرّة . و در رفع او دو وجه گفتند : يكى آن كه محلّ او جزم است بر جزاى شرط ، و لكن براى ادغام چنين شد كه اصل « لا يضرركم » بوده است ، چون خواستند كه ادغام كنند « را » ى اوّل را ساكن بايست كردن ، دو ساكن جمع شد لا بدّ تحريك بايست كردن ، حركت او از جنس آن دادند كه ما قبل او بود . پس بر اين قول حركت ضمّه باشد ، رفع نباشد . و فرّاء گفت : « لا » به معنى « ليس » است ، و المعنى فليس يضركم ، چنان كه شاعر گفت : فان كان لا يرضيك حتّى تردّني الى قطريّ ( 3 ) لا إخالك راضيا أى فلست ( 4 ) أظنّك راضيا ، و بر اين قول حركت رفع باشد براى آن كه حركت اعراب است و در اوّل حركت بناء . * ( إِنَّ اللَّه بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ ) * ، و خداى تعالى به آنچه ايشان مىكنند عالم است ، و در حقّ يكى از ما كه چيزى نيك بداند و تفاصيل آن او را معلوم باشد ، گويند : أحاط بكذا علما و أحاط علمه به ، علم او گرد آن درآمد ، يعنى از جمله و تفصيل آن چيزى نماند كه نه معلوم او شد ( 5 ) . آنگه بر سبيل مجاز و مبالغه در حقّ خداى تعالى بگفتند ، چه معنى به او لا يقتر است ، و اگر چه لفظ در حقّ او حقيقت نيست ، براى آن كه ساير معلومات واجب است كه معلوم او باشد بر هر وجه كه صحيح بود كه معلوم باشد . * ( وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ ) * - الآية . اهل معانى گفتند نظم آيات چنين است در تقدير كه خداى تعالى گفت : اگر شما صبر كنيد ( 6 ) و متّقى باشيد ( 7 ) كيد ايشان شما را زيان ندارد ، بل نصرت
--> ( 1 ) . سورهء شعرا ( 26 ) آيهء 50 . ( 2 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : مىگفتند . ( 3 ) . اساس : قطر ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 4 ) . اساس : فكست ، وز : فسكت ، با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق : نشد ، مب ، مر : كه او را معلوم نباشد . ( 6 ) . دب ، آج ، لب ، فق : صبر كنى . ( 7 ) . دب ، آج ، لب ، فق : متّقى باشى .